1
راستي بدجور سرم گرم درسه نميتونم بيام شرمندم به خدا :(
از 27 ام هم كه امتاحانام شروع ميشه ايشالا بعده امتحانات ميام مواظب خودتون باشين ارادت
مهرداد
راستي بدجور سرم گرم درسه نميتونم بيام شرمندم به خدا :(
از 27 ام هم كه امتاحانام شروع ميشه ايشالا بعده امتحانات ميام مواظب خودتون باشين ارادت
مهرداد
راستي بابت اين كه واسه اپ قبلي دعوتتون نكردم معذرت ميخوام :( اگه وقت كردين اپ قبلي رو هم بخونيين چيزي از
دست نميدين :)
بريم سر اپ امروز :
داستان خواندنی “ساعت گمشده”
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و
ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار
مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا
باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،
پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟
به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار
علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس
پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”
پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را
شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی
آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور
که مایلید سر و سامان بخشید.
و يه چند تا عكس از دنياي وارونه D:
همين ديگه :دي
باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت میگیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار میکرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخدارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوتههای درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخدار و رسیدن او به منزل مزبور میشد. از صندلیاش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوتهها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف میکند که، “باید به آنجا میرسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم میداد.” وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دستهایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بیحرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ میزد و فریاد میکشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشکیاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفتهاند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق میگریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید میداد و اطمینان میبخشید و میگفت؛ “نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریههای او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد.”
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفهای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، “از کجا میدانستید که حالش خوب خواهد شد؟” باتلر گفت، “راستش را بخواهید نمیدانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش میکرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکستهای زمزمه میکرد، “طوری نیست؛ زنده میمانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر میآییم.” کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم
سلام دوستاي گلم شرمنده اگه يه مدت نبودم الانم يه ساعت ديگه انتخاب واحد دارم گفتم بيام يه سري بزنم يه مدت نبودم:D
يه چند تا عكسم ميزارم اميد وارم كه لذت برده باشين
جهت شادي روح عكاس صلوات :D
چه قفلي زده اين داداش
اینا از اینکه ازشون عکس بگیرن ناراحت نیستن !
گويا مسله يه چيزه ديگس:))
من در كودكي در حال سپري كردن اوقاته فراقت
من و مفهوم تابلو ها :))

اينم داداشه اون موتوريس ها خخخخ
همينا بود خسته نباشين :))
سلام خوبين چه خبرا خوش ميگذره؟؟؟؟؟؟
بلخره مام كه از دست اين امتحانات تموم شديم و تا حالا كه نمره ها خوب بود ببينيم اين 3 تاي باقي مونده كه ندادن چي ميشه D:
راستي نماز روزه هاتونم قبول باشه
بريم سر اپ امروز:
يه سوال؟؟؟؟
پشه ها قبل از اینکه لامپ اختراع بشه دور چی جمع میشدن؟ خب برن همونجا ديگه
*******
یکی از فانتزیام اینه که خواهرم اسمش سحر باشه
توی ماه رمضون صداش کنیم
سحر، سحره
تا سحره پاشو سحری بخور سحر :دي
*******
یکی از سخت ترین کارای این دوره و زمونه اینه که
بدونی چه جوری با یه بچه رفتار کنی که بهت فحش نده !
********
دنیاى مزخرفیه ، دو ساعت به موج و ساحل فکر کنى انگار نه انگار
اما دو دقیقه که به مورچه فکر کنى، تمام تنت شروع میکنه به خاریدن !
**********
از بعضیا میپرسی اسم بچه تونو چی گذاشتید ؟
یه چیزی میگن که مجبور میشی بعدش بپرسی به سلامتی حالا دختره یا پسر !؟
*********
تا حالا دقت کردین کسایی که خروپف میکنن ، زود تر خوابشون میبره !؟
********
فقط یه ایرانی میتونه پیتزا رو با دوغ ، نوشابه رو با آبگوشت ، سبزی رو با کوکوسبزی
و کالباس رو با نون سنگک بخوره!
******
اسپری خریدم روش نوشته مخصوص دفع حشرات مزاحم
الان تازه فهمیدم که یه سری حشراتم هستن که مراحمن
حالا موندم واسه اونا چی بخرم که اذیت نشن !
*************
شیوه خرید کوکا کولا در شیراز
سلام کــاکو، کوکــا کولام داری؟
- ها کــاکو. کوکــام هَس . هــــــمون جُو وردار
- کو؟ ایکه کــاکــائوئه کاکو !
- نه کاکو، پشتِ کــاکــائوا کوکــان
(فقط برا خنده قصد توهين ندارم)
*******
فقط یه کودک ایرانی وقتی میره تو صف نونوایی هرچی صبر میکنه میبینه همش آخره صفه
(اينو به شخصه تجربه كردم)!
**********
(اينو به شخصه تجربه كردم)!
**********

در دریای پرتلاطم زندگی همیشه موجی را می توان یافت که اگر با آن حرکت کنید شما را به ساحل خوشبختی می رساند. ویلیام شکسپیر
خدایا…
می دانم خالی از تقصیر نیستم،
اما می خواهم از اینکه مرا در هر حال دوست داری،
تشکر کنم…
يه كم پنير ميدي؟؟؟؟؟

حركت دانشجويان بعد امتحانات ( من خودمم ببينم راحت ميشمD:)

تو رو خدا دانشمندا يه فكري برا اين موضوع بكنن :))

خدایی خیلی جرات میخواد ! به عکسشم نمیتونم نگاه کنم تعادلم بهم میخوره میوفتم از رو صندلی !

خدایا…
"منی" که کنارش "تو" نباشی…
"تومنی" نمی ارزد…
پس هیچگاه دستان مهربانت را از دستان کوچکم جدا نکن…

سلام دوستاي گل خودم شرمنده يه مدت نبودم چون هرچي گشتم كه يه اپ درست و حسابي پيدا كنم نبود ولي يه چيزايي پيدا كردم بزارم و بگم كه هنوز بيادتونم (;
چــقــدر مــتــفــاوتـــنــد آدمــهــا . . .
عــشــق بــرایی یــکــی دلــگــرمــی . . .
و بــرای دیــگــری ســرگــرمــی . . .
******
بیائید تا هستیم همدیگر را لمس کنیم، سنگ قبر احساس ندارد . . .
*******
از استادى پرسیدند: آیا قلبى که شکسته بازهم میتواند عاشق شود ؟
استادگفت :بله
پرسیدند : آیا شما تا کنون از لیوان شکسته اب خورده اید؟
استادپاسخ داد :آیا شما به خاطر لیوان شکسته از آب خوردن
دست کشیده اید!؟
*******
دختر :من حسودیم میشه…. موقعی که دخترا بهت نگاه میکنن!
پسر :حسودی نکن عزیزم
دختر :چرا؟!
پسر :چون تو چیزی داری که اونا ندارن!
دختر :چی؟
پسر :♥ قلبم ♥
**********
و يه شعر زيبا از استاد شهريار كه فكنم بيشترتون شنيدينش.....

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
خوبين خوشين ...........:)
عيدم با كمي تاخير برا همتون مبارك........
برا سال جديد ميخوام لينك تكوني كنم و اونايي كه مدت زيادي شده كه نمياين يا وبلاگشونو حذف كردن رو بردارم
و از اون كسايي يه منو هيچ وقت تنها نذاشتن تو اين سالا ممنونم.....
يه سوالي داشتم به نظرتون اگه هفته اي يه بار اپ كنم و خبر نكنم ميتونين بياين( اخه واقعيتش نظر گذاشتن برا تمامي لينكا يكم زمان ميبره نظرتون چيه؟؟؟)
راستي يه سوال ديگه به نظرتون وبلاگ چجوريه چه چيزايي كم و كسر دار؟؟؟ چه چيزايي اضافيه خوشحال ميشم نظراتتونو بدونم:D
ايشالا كه اين سال پر از خوبي و بركت خوشي باشه ولي يه چيزي هم هس كه هر كاري كنيم عم وغصه هم تواين سال خواهيم داشت چون اگه نباشن قدر اين خوشيا رو نمي دونيم مگه نه؟؟؟
ايشالا غم غصه هاتون حداقل كم باشه......
امروز نميخوام زياد سرتونو درد بيارم يه اپ كو چولو ميكنم همين تا همه بتونن بخونن:)
خدا وجود نداره!???
استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟
همه گفتند : نه !! ![]()
استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : نـــــه !! ![]()
استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه
گفتند : نــــــــــه !! ![]()
.
استاد گفت پس خدا وجود ندارد ![]()
.
یکی از دانشجویان بلند شد و گفت :
کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : نـــــه !!!
کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : نــــــــه !!!
کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : نــــــــــــــــه !!!
![]()
دانشجو
گفت پس استاد عقل نداره
!!! ![]()
سلام دوستاي گلم خوبين؟؟؟؟
من دو تا داستان براتون گذاشتم خيلي قشنگن حتما تا اخرش بخونينا از دستتون ميره.....(:
توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع میكنه به زنگ زدن…
مردی كه نزديک موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع میكنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه میشن…
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره!
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه.
اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود!
مرد: باشه.
ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری!
زن: عاليه.
اوه يه چيز ديگه اون خونهای رو كه قبلا میخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره…
مرد: خب…
برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی!!!
زن: خيلی خوبه.
بعدا میبينمت عزيزم.
خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: “كسی نمیدونه كه اين موبايل مال كيه؟!”
نسخـه جدیـد وصیت لقـمان به پسـرش
پسـرم!
گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان میداننـد و اگـر بیمحلیشـان کنـی از گـزندشان بیامانـی. پس در احتـرام، انـدازه نگهـدار.
سخت تریـن کـار عالـم محکـوم کـردن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن.
با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـابهایش دوست دارد، دوستـی مکـن.
هـان ای پسـر!
در پیـاده رو که راه میروی، از کنـار بـرو. ملت میخواهنـد از کنـارت رد شوند!
در خیـابان که راه میروی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر، زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است.
پسـرم!
وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم مینشینـی، جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد.
موقـع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار که دارد از خـط عابـر پیـاده رد میشـود پس حـق تقـدم را رعایت کن.
پسـرم!
هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را باز مکـن. بگـذار تـو را نـادان بداننـد.
اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندیاش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت میکشاند.
پسـرم!
اگر هواپیمای ایران ایر سوار شدی آیتالکرسی بخوان، سه بار موقع بلند شدن و سه بار موقع نشستن!
اساتیـد را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه، خود دانی.
در ضمن ، به هر کسی بیخودی لقب “استاد” عنایت مکن. مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید.
پسـرم!
مطالعات خود را محدود به کتابهای مذهبی نکن، کتابهای نویسندگان غربی را نیز بخوان و آنها را کافر مپندار.
پسـرم!
اگر توانستـی استخـدام شوی، در اداره با دو کس رفیـق شـو آنچنـان که دانـی آبدارچـی و یکی از بچـههای حراست.
فـرزندم!
اینقدر SMS بازی نکن، با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد میکنی.
پسـرم!
راه تو را میخواند. اما تو باور مکن.
دانشگاه کسی را آدم نمیکند. علم را از دانشگاه بیاموز، ادب را از مادرت.
هـان ای پسـر!
اگر دکتر یا مهندس شدی موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست.
میدانم الان داری حسرت دیدار مرا میخوری. یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان.
هـان ای پسـر!
خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو، اگر رفتی از مملکتت.
راستي:
آنقدر قوی باش تا هر روز با زندگی روبه رو شوی...
زندگی یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد،
چشید،
و لذت برد...
سلام دوستاي من خوبيييييييييييييييييييين ببخشيد يه مدت زياد نبودم گفتم بيام يه حالي از شما بپرسم ايشالا كه خوبين خب بريم سر اپ امشب.........
تا خودکار رو دستت میگیری میخوای درس بخونی
میبینی استعدادت کمتر از پیکاسو و ﺍﺳﺘﺎﺩ فرشچیان نیست!
.
.
یکی نیست به بعضیا بگه انقدر به اون تیپ و قیافت نناز
ما به اون آدامس ۵۰ تومنیا هم میگیم شیـــــــــک !
یکی از بهترین احساس های دنیا :
از خواب بیدار بشی و نگران این باشی که الان وقت بیدار شدنت بوده
ولی ببینی که هنوز ۲ ساعت مونده و میتونی بازم بخوابی …
خداییش بد میگم !؟
.
آقا تا دیروز فک میکردم فقط منم که میرم توالت ۳۰ نفر به گوشیم زنگ میزنن :)
دیروز رفتم یه توالت عمومی
یه لحظه فکر کردم اومدم مخابرات :)
یکیشون که فکر کنم تو توالت چند تا معامله با گوشی انجام داد !
روزی شیوانا یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشهای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد، و اینکه دختر مورد علاقهاش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است!
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر، احساس میکند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:
“اما عشق تو چه ربطی به دخترک دارد!؟”
شاگرد با حیرت گفت:
“ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من
نبود!؟”
شيوانا با لبخند گفت:
“چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی… و
به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی، دلِ تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک
ندارد.
هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او
میفرستادی…
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختری دیگر بفرست!
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.
معشوق فرقی نمیکند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش
پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوهگری
و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”
آنقدر قوی باش تا هر روز با زندگی
روبهرو شوی...
زندگی یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد،
چشید،
و لذت برد...
اميدوارم كه لذت برده باشين تا يه اپ بعدي بايييييييييييييييييييييJ
سلام دوستاي گل شرمنده كه يه مدت نبود اين اپ هم به زور تونستم بيام ولي اين اپ رو نميتونم خبر كنم ولي
ايشاله از اين به بعد بتونم
شلوارهای صورتی و سرخابیو سبز فسفری و بنفش از کتان و غیرو بر تن مینُمائید و از خود عکسهای فشن و خشن میگیرید
البته بابام وقتی اینو بهم میگفت پیرهنش خیس بود
مهمترین موردی که باید به کاربران ایرانی گوشزد کرد این است که
ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
تا برسن باشگاه بدنسازی و سوار دوچرخه بشن
ﺍﻭﻥ … ﺍﻭﻥ … ﺍﻭﻥ ..
مامانم اومده فرمون میده…. بیا…. بیا…. بیا…. بیا ….
اما ما از بچگی اگه اّنیشتین هم باشیم از بس پدرو مادرمون میگن
وقتی میخوای ایمیل درست کنی
یکی کامنت گذاشته بود:
سلام دوستاي گل انشاله كه نماز روزه هاتون قبول باشه اين شبا شباي قدر و مارو هم دعا هاتون بي نسيب نكنيد..........
خب بريم سر اپ امروز:
داستان کوتاه (استجابت دعا)
مردی از میان جمع بلند شد و گفت:
” چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟”
حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید.
مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم!
حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو .
پس زبان تو نسبت به برادرت بیگناه است و زبان او نسبت به تو .
برای یکدیگر دعا کنید تا مستجاب شود . . .
التماس دعا در این شبهای قدر . . .
داستان آموزنده (همیشه شکر کذار باشیم)
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست
و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت
مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند،
باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت:
این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد
کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند
و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:
این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمیجلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.
مردمیکه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمیجواب
میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”
********
شبی که در آن خطاب میآید: کجایند جوانمردان شبخیز که در آرزوی دیدار، بیخواب و بیآرام بودهاند و در راه عشق شربت بلا نوشیدهاند، تا خستگی ایشان را مرهم گذاریم و اندر این شب قدر ایشان را با قدر و منزلت گردانیم؛ که امشب، شب نوازش بندگان است و وقت توبه گنهکاران.
******************
امشب تمام آینه ها را صدا کنید گاه اجابت است رو به سوی خداکنید ای دوستان آبرودار در نزد حق درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید

گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی احتیاج داریم.
اگر خدا اجازه میداد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.
من قدرت خواستم و خدا مشکلات در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
من دانائی خواستم و خدا به من مسائلی داد تا حل کنم.
من سعادت خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.
من جرئت خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افراد به من نشان داد که نیازمند کمک بود.
من محبت خواستم و خدا به من فرصت های برای محبت داد.
التماس دعا
سلام به دوستاي گل شرمنده كه اپ جديد يكم دير شد ولي اومدم:D
خب اولش يه داستان كوتاه بگم (فقط جنبه ي طنز دارن(
زرنگی همشهری اصفهانی ما!
حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیدهاید که تو بزرگراه دنده عقب
میرفته که به ماشین یک کانادایی میزند و پلیس که میآید، از راننده ایرانی
عذرخواهی میکند و میگوید: ببخشيد راننده کانادایی مست است واست که مدعی شده شما
دنده عقب میرفتید!
حالا اتفاق جالبتری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهاني ما توی
اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفته كه پليس با
دوربينش شكارش می كند و ماشينش را متوقف مي كند. پليس ميآید كنار ماشين و میگوید:
گواهينامه و كارت ماشين... اصفهانی با لهجه غلیظی میگوید: من گواهينامه ندارم.
اين ماشينم مالی من نيست. كارتا ايناشم پيشی من نيست، من صاحَب ماشينا كشتم آ
جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از
مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين... مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم میزند
به فرماندهاش و عين قضيه را تعريف میكند و درخواست كمك فوری ميكند. فرمانده اش
هم ميگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل
میرساند و به راننده اصفهاني ميگوید: آقا گواهينامه؟ اصفهانی گواهينامه اش را از
توی جيبش در ميآورد و میدهد به فرمانده. فرمانده میگوید: كارت ماشين؟ اصفهانی
كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در میآورد و ميدهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور میدهد راننده
در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را باز ميكند و فرمانده ميبيند كه صندوق هم
خالي است. فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهانی ميگوید:پس این مامور
ما چی میگه؟
اصفهانی ميگوید: چی ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخواد بگد
من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم!!!
هنوزم که هنوزه ، هستند کسایی که وقتی میخوای بری بیرون
میـپـرسن: ” کجا !؟ “
و بلافاصله بعد از شنیدن جواب ” میــــرم بیرون “
از جانب شما قانع شده و به آرامش خاصی میرسند !
**********
دختره پدرش ایرانیه
مادرش آلمانی … تمام عمرش آلمان بوده
عین بلبل فارسی حرف میزنه انگار ۴۵۶ سال تو ایران بوده
حالا دختره از ایران ۶ ماه میره خارج !
حرف که میزنه آدم ميخواد با خاک انداز یه ۷ امتیازی بذاره تو صورتش
لحجش عوض شده ! شینش میزنه ، سینش میزنه ، ت دسته دارش هم میزنه !
***********
خیلی دوست دارم یکی بهم بگه “قدر این روزاتونو بدونید”بعد بزنم پس گردنش و بگم دقیقا کدوم روزا؟نشون بده با دست!
**************
خدایاآخرش نفهمیدم اینجایی که هستم ، تقدیر من استیا تقصیر من
*******************
!؟دانشجوی ارشد دانشگاه تهران تو پایاننامشبه عنوان منبع نوشته گوگل دات کام
*************
!ون تیکه ی آخر پیتزا که سیر شدی و می مونه و خورده نمیشههمون لعنتیه که روحش وقت گشنگی میاد سراغت !
***********************
فامیلمون یه اس.ام.اس فلسفی فرستاده بود؛نمیدونم چی شد replay رو اشتباهی زدم اس.ام.اس خالی براش سند شد.جواب داد: دنیایی از حرفهای نگفته … مرسی!ینی یه آدم سالم دور و برمون نیست
*****************************
به خدا پیر شدم آخرشم نفهمیدم کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بوده !
*************************************
؟یکی میگفت : باید از کنار مشکلات باسرعت عبور کنی و بگی : “میگ میگ”اما نمیدونست مشکلات نشستن رومون میگن : “انگوری انگوری” !
***********************************
.یه گلدون میخری ۱۰۰هزار تومن، هر روز دمای هوای اطرافشو اندازه می گیری، به دقت بهش آب معدنی میدی، بعد دو هفته خراب میشه!اونوقت پیاز، تو سردترین و تاریکترین قسمت خونه درختچه میشه!!!!
**********************************
تفاوت های جالب و خنده دار دختران و پسران
وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می کشه دیگه!!
وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاک بر سرش ! بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟
وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! ننه بابا داشت جمش می کردن!! اینا همش واسه جلب توجه دیگه!!! اینا دنیا و آخرت ندارن که!!!
وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر خوش پوشیه…هزار ماشاا… چه تیپی داره… میمیرن واسش دخترا
وقتی یه دختر از دار دنیا یه دونه دوست پسر داره : چی بگم والا!!! حجب و حیا دیگه جا نداره تو این مملکت!! دیدیش … بزا دهنم بسته باشه…
وقتی یه پسر ۱۰ تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره، خدا وکیلی بهترین دخترا میرن طرفش… ولش نمی کنن که…
وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : لامذهب عجب دست فرمونی داره…
وقتی یه خانم مثلاً یادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطیه…. بابا برو آشپزخونه قرمه سبزیتو بپز!!! والااااااا
وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه
وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه ۷۵/۱۹: بله دیگه! خانم یا پی قر و فرشه یا با این دوست موستاش در حال فک زدن و ولگردیه وقتی تو یه جمع ،
آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عمومیش بیسته؟؟؟!!!
شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبک!!! خانم باش
نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط ۲۰ میلیون جهیزیه آورده ، نمی دونم این پسره شیفته چی این عفریته شد!!!
باز هم همون مادر شوهر: دیگه چی می خواد؟ گل پسرم یه خونه ۴۰ متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه ..
دنیا
خیلی زیباتر خواهد شد اگر بیاموزیم:
دروغ نگوییم،
تهمت نزنیم،
مؤدب باشیم،
صادق باشیم،
انتقاد پذیر باشیم،
دیگران را آزار ندهیم،
وجدان داشته باشیم،
از کسی بت نسازیم،
نظافت را رعایت کنیم،
از قدرت سوء استفاده نکنیم،
پشت سر کسی غیبت نکنیم،
به عقاید همدیگر احترام
بگذاریم،
مسؤلیت اشتباهاتمان را
بپذیریم،
به قومیت و ملیت کسی توهین
نکنیم،
به ناموس دیگران چشم نداشته
باشیم و
در مورد دیگران قضاوت و پیش
داوری نکنیم
ببخشين اگه سرتون رو درد اوردم خواستم فقط گل خنده رو لبتون ببينم اميد وارم خنده هيچ گاه از روتون كم نشه :D
سلام دوستان ما كه امروز امتحانا تموم شد ما هم اومديم يه عرض ادبي كنيم:D
خب بريم سراغ اپ امروز (راستي شايد نتونم همتونو امروز خبر كنم ولي حتما" خبرتون مي كنم)
اون دنیا خدا نمیپرسه مدل ماشینت چیه
میپرسه چندتا پیاده رو سوار کردی
قابل توجه اون دسته از خانومایی که نمیدونن نیت آقایون الهیه
:D
اینقدر خودم و براش کوچیک کردم که فکر نکنه ازش بزرگترم!
افسوس که منو به خاطر کوچیکیم تنها گذاشت!

اینجا دریاست , من دیگه به گ... رفتم ( I ♥ U PMC )

تَماז اُڪسیژن هآ ـے دُنیا رآ هَمـ کهـ بیآوَرَند بهـ ڪارَז نمے آید! مَنـ پُر اَز هَواے تو اَז ...

یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای ...
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

هنگامی که در زندگی اوج میگیری،
دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی
اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری،
آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ...
آری گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است
******
پشت صحنه راز بقا
دختر: بابا ميشه برم خونه دوستم درس بخونيم؟پدر لازم نكرده برو تو اتاقت بشين درست رو بخون!!! دختر :اخه چرا؟؟؟پدر:چون مامانت هم ميومد خونه ما درس بخونه.....!!
اين اپ اخرم تا 10 تير هستش به خاطر كنكور ولي به وبلاگ سر مي زنم خب بريم سر اپمون:
اگر فکر میکنید در شرایط سختی هستید ...
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است ...
اگر فکر مىکنید حقوقتان کم است ...
اگر فکر مىکنید دوستان زیادى ندارید ...![]()
اگر فکر مىکنید درس خواندن سخت است ...![]()
هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید ...
اگر فکر مىکنید کارتان طاقت فرسا است ...
اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید ...
اگر فکر مىکنید جامعه با شما رفتارى ناعادلانه دارد ...یه خورده این عکسا رو نگاه کنید خجالت بکشید !!! زشته به خدا!"خدايا سرانجام كارمان چنان كن كه تو خشنود باشي و ما رستگار"راستي چندتا عكس تو ادامه مطلب گذاشتم هر كي خواست بگه رمز بدم
داستان اول:
دو فرشته
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کار را کرده، پاسخ داد(( همه امور بدان گونه که مي نمايند، نيستند!))
شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند، گاو آنها که تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟
خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد!
فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بودم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم!
همه امور به دان گونه که نشان مي دهند، نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.
پس به گوش باشيد شايد کسي که زنگ در خانه تو را مي زند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي که تو بي تفاوت از کنارش مي گذري، آنها باشند که به ديدار اعمال تو آمده اند!
داستان2:
داستان کوتاه/حکایت شیری که عاشق آهو شد
شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیلهی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .
""فكر كنم اين ديگه نياز به توضيح نداره""

داستان 1:
یکی از رفقا که مدت زیادی نیست که به سمت استادی یکی از دانشگاههای تهران شده نقل میکرد که ...:
سر یکی از کلاس هام توی دانشگاه، یه دختری بود که دو، سه جلسه اول،ده دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت:
استاد! خسته نباشید!!!
البته منم به شیوه همه استادهای دیگه به درس دادن ادامه میدادم و عین خیالم نبود!
یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش! به محض این که دستش رفت سمت کوله، گفتم:
خانوم!!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده!!!!!
همه کلاس منفجر شد از خنده![]()
![]()
نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!!![]()
هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه!!!
نتیجه اخلاقی: حواستون جمع استادای جوون دانشگاه باشه!![]()
![]()
![]()
داستان 2:
شب – خوابگاه پسران
(در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)

شب – خوابگاه دختران
(دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.)

(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)
و مطلب سوم:
| به اين چيزا نخند.......... | |
![]() به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند ! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند ! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند ! به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند ! به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
منبع : بزرگترین وبلاگ مرجع داستان شرمنده اگه يكم طولاني شد ....... "اميدوارم خنده ازلباتون كم نشه" راستي در ۶۹ امین دوره این جایزه معتبر بین المللی٬ فیلم جدایی نادر از سیمین به کارگردانی اصغر فرهادی به عنوان بهترین فیلم خارجی برگزیده شد. فرهادی که به همراه پیمان معادی (بازیگر نقش نادر) به روی سن رفت٬ بعد از دریافت جایزه اش از مدونا پشت تریبون رفت و در صحبتی کوتاه گفت: «وقتی به اینجا میآمدم داشتم فکر میکردم چه باید بگویم. از پدر و مادرم تشکر کنم، از همسر مهربانم، از فرزندانم، از گروهم، اما اینجا میخواهم از مردمم حرف بزنم. آنها واقعا مردمی صلحدوست هستند.» "به اميد افتخارات بيشتر به سرزمين مون ايران" | |
سلام دوستان اين وبلاگ تا 27دي اپ نميشه ولي بهش سر ميزنم منتظر نظرات جديدتون هستم
بعد از 27 دي با يه اپ پرو پيمون خبرتون مي كنم............
این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد

این مطلب اگرچه خنده به لب مینشاند و بعدی از ابعاد جامعه ایران را نشان میدهد، اما در ایران چیزهایی هم هست که ساده از کنارشان میگذریم.
اگر مدتی از ایران دور باشید، این نکات زیبا بیشتر خود را نشان میدهند.
امروز با همسرم به کوهپیمایی در دارآباد رفتیم.
نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند.
مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا، داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند.
آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم.
وقتی ترانه شادتر شد، جوانی خوش تیپ بلند شد و شروع کرد به رقصیدن.
خواستم فیلمی بگیرم، فکر کردم شاید دوست نداشته باشند.
در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟
برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه، سفارش املت دادیم.
کنار دست فروشنده نوشته بود: ما را در Facebook ملاقات کنید.
بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنده اش هم تا این حد به روز باشد؟
چون من تا حدی دنیا دیده هستم، به تجربه میگویم: هیچ کجا..
هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود.
آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم.
شخصیت با وقاری داشت.
وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید، با کلامی تکان دهنده گفت:
بی کس هستم، اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند.
کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را، در کلام یک گلفروش یافت؟
به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است.
به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست.
گفتم ببخشید پول نیاوردم، میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود،
مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد.
تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟
تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت: آخه چه عجله ای بود؟
شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم، یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد.
در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت.
به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم.
یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی.
با رضایت پولی به زو داد و رفت...حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد، درآمد ماهانه خوبی دارد.
در کجای دنیا کسی میتواند در کوچه ای سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.
میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید.
چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد..؟
چرا فردی که به کامپیوتر وارد است باید بالای کوه املت درست کند..؟
چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد...؟؟ و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند..
اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد، چه مشکلی حل خواهد شد؟
و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟
من هر چه را دیدم مثبت میدیدم.
بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند..
و آنچه را نیز که وجود دارد، چشم ما نمی بیند و ذهن ما درک نمیکند.
مثلا آدمها را به دو گروه "باکلاس" و" بی کلاس" تقسیم کرده ایم..!
ماکسیما، پرادو و بنز با کلاس، و پیکان و پراید بی کلاسند.
حالا در جاده گیر کنید، به هردلیل...، چه تمام شدن بنزین، چه خرابی ماشین...
امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند
و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت... کدام با کلاس ترند؟
میتوانید به رخدادهای یکروز عادی از زندگی فکر کنید، در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.
"بر گرفته از سالي جون گروپ"

دوستاي عزيز اگه دير خبرتون كردم ببخشد چون نظر دهي محدود شده نميشه همه رو يجا خبر كنم...
وکیل زرنگ
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید اکنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش در گذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم این همه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
پس از آنکه هفته گذشته تصويري که شباهت بسیاری به نيكلاس كيج داشت و متعلق به ۱۴۱ سال پیش بود منتشر شد اینبار تصويری از یکی دیگر از هنرپیشه گانهالیوودی یعنی جان تراولتا منتشر شده است که گفته میشود متعلق به ۱۵۰ سال پیش است. این تصوير در سایت ebay به مبلغ ۵۰ هزار دلار در معرض حراج گذاشته شده است. ازاین آدرسمیتوانید این آگهی را ببینید. کارشناسان صحت این عکس را تایید کرده اند.
برخی از افراد معتقد به تناسخ این تصاوير را نشانههای برای اثبات ادعای خود میدانند.آنها میگویند همه افراد همین حالت را دارند اما بسیاری به جهت آنکه افراد مشهوری نیستند و یا تصاويری از گذشته آنها در دسترس نیست نمیتوانند خود را در حالتهای پیشین ببینند.
اعتقاد افراد بر این است که روح انسان فنا نمیپذیرد و تنها در زندگیهای دیگر مججدا به ظهور میرسد.

تصوير منتشر شده ۱۵۰ ساله منتسب به جان تراولتا
تصوير منتشر شده ۱۵۰ ساله منتسب به جان تراولتا
تصوير منتشر شده ۱۵۰ ساله منتسب به جان تراولتا![]()
آگهی صاحب این عکس در سایت ebay
آگهی مشابه در مورد عکسی منتسب به نیکلاس کیج
تصوير منتشر شده ۱۴۱ ساله منتسب به نیکلاس کیج
برگرفته شده از سايتhttp://aksane.com
نظر شما چيه؟
سلام دوستاي عزيز نميدونم چه اتفاقي افتاده كه
نميتونم تو وبلاگتون نظر بدم ميام سر ميزنم ولي نمي
تونم نظر بدم بعد نگيد نامردي كردو نيومد)-:
ميگه امكان ثبت نظر تبليغاتي نيست من نميدونم اخه
كجاي نظرمن تبليغاتيه اينو ميگه؟؟؟؟؟؟
----------------
امروز نوشت:
خدارو شكر درست شد
مال ما كه زياد بد نيست خب بريم سر اپ هاي امروز ، امروز مي خوام تلافي چند روزي رو كه نبودم در بيارم.....
راستي دوستان به خاطر اين كه سرم يكم شلوغه نمي تونم بهتون سر بزنم اگه وقتي اپ مي كنيد خبرم كنيد
حتما" ميام و ممنونتون ميشم انگار زياد حرف زدم بريم:

شنيدم جواني ،پليد و شرور به مادر همي ، تاختي از غرور
به سيلي بيازرد رخسار او زدي صدمه بر جسم بي زار او
بدانسان كه با حال اندوهگين بيفتاد مادر به روي زمين
جوان پاره سنگي گرفتي دست سر مادر بي بينوا را شكست
تني را كه تاب و تواني نداشت به بالاي كوه بلندي گذاشت
كه تا طعمه گرگ صحرا شود مگر عيش و نوشش مهيا شود
چو مي خواست برگردد آن تيره بخت بناگاه مادر بناليد سخت
كه اي كردگار حكيم بزرگ نگردد جوانم گرفتار گرگ
خدايا ز فرزند من دست گير كه سالم از اين كوه آيد به زير
به موسي خطاب آمد از دادگر كه موسي برو مهر مادر نگر
ببين مهر مادر چه ها مي كند جفا ديده اما وفا مي كند
ببين مهر مادر بود تا كجا جواب جفا را دهد با وفا
از ين مادر با وفا دل پريش منم مهربانتر به مخلوق خويش
استاد شهريار
![]()

صدايي مي رسد ز راه اري صداي نجواي عاشقلان اهل حرمت
كه چه عاشفانه در حرمت دعاي "امن يجب" سر مي دهند
اري عاشقانتو كه هزارن فرسنگ راه را براي ديدن رخسار زيباي تو
لحظه شماري مي كنن ... الهي قسمت مانيز بفرما تا جزو عاشقان ان حضرت باشيم......
بچه ها فرا رسيدن ولادت حضرت علي بن الموسي الرضا رو به شما تبريك مي گم و اميدوارم كه به شما و من هم قسمت بشه زيارت امام
رضا......
![]()
خب يه مطلب طنزم بذارم كه همه چي تكميل بشه....
7دخترلاغر 7پسرچاق راخوردند
تعبیر: قحطی شوهر در راه است
مرد : قسم می خوری که منو به خاطر پولهام دوست نداری؟ زن : هزار تومن بده تا قسم بخورم!
خداوند دید مرد گرسنه است نان را آفرید دید تشنه است آب را آفرید دید در تاریکی است
نور را آفرید دید هیچ مشکل دیگه ای نداره زن را آفرید!
در پی کاهش جمعیت پسران نسبت به دختران:
درخیابان: دختر:جـووون!جیگرتـو!
پسر: ایییییییییییش! گمشو!
دختر: شماره بدم زنگ میزنی؟!
پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداری! واسه چی مزاحم پسر مردم میشی!
راستي اينا همش صرفا" جهت خندس
در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : “چقدر باید به شما بپردازم؟ ” دختر پاسخ داد: “چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد”پسرک گفت: “پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم”
سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : “بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است” امضاء. دکتر هوارد کلی
تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش رو كاناپه نشسته
"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نميخواد با من
بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زمانيهيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نميكردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.
"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "
يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه ميكردم كه درست مثل فرشتهها روي
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نميكرد ، من اينو
مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد .
"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "
نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما قبل از اينكه ار كليسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم .
"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."
سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود آرزو ميكردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......
با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم .